یک ماه افغانستان بودم. فرصت زیادی بود تا بتونم کمی بشناسم محیط رو، اما به خاطر شرایط کاری و محدودیتهای امنیتی که شرکت برامون گذاشته بود جز در موارد ضروری و کاری نتونستم تو سطح شهر بگردم. بنابراین این نوشته فقط از زاویه دید من هست.
کابل شهری هست که دور یک کوه ساخته شده. تو ایران معمولا شهرها بین کوهها هستن ولی کابل متفاوت بود. شهر دور یک کوه شکل گرفته. آب و هوای خشک و خنکتری نسبت به تهران داره. تو این مدتی هم که من اونجا بودم کم و بیش هفتهای یک بار بارون میبارید و جالب بود که بعد از بارون خیلی سرد میشد هوا.
شاید بشه گفت کابل مثل شهرهای کوچیک ایران هست، منتها خیلی بزرگتر. مردم خوب و مهربونی داره و برخوردشون با ایرانیها با احترامه. خیابونهای نیمه آسفالت و خاکی. خونههایی معمولا نه چندان قرص و محکم. مغازههای کوچیک و گاهی تو کانتینرهای کنار خیابون. کاملا میشه آثار جنگ و عقبافتادگی سالهای اخیر رو احساس کرد. حدود سه میلیون جمعیت داره و خوب با وجود همه شرایط سخت زندگی جریان داره تو شهر. این جریان رو میشه تو بازی بچهها احساس کرد. تو کابل بچهها فوتبال بازی نمیکنن. تقریبا تمام بچهها تفریحشون بادبادک هست. تمام شهر پر بود از بادبادک که معمولا هم با دست ساخته شده بودن. مثل بادبادکهایی که ما تو بچگی میساختیم، با این تفاوت که گوشواره و دم نداشتن.

عکس از ویکیپدیا
از نکات قابل توجه دیگه این هست که تقریبا هیچ فرد عینکی نمیبینید. یه جورایی اصلا عینک وجود نداره انگار. خیلی خیلی به ندرت ممکنه یک نفر رو با عینک ببینید. وسیله نقلیه عمومی فق تاکسی هست و شاید بشه گفت بیشتر از ۹۰ درصد ماشینها تویوتا هستن و تک و توک ماشینهای دیگه میشه دید. هر از گاهی گاری هم هنوز به چشم میخوره.
تقریبا تمام جاهای مهم مثل شرکتها، هتلها، بانکها و رستورانها توسط نیروهای امنیتی شخصی محافظت میشه. بازار خوبی برای شرکتهای خصوصی امینتی! سر همه چهارراهها و خیابونها هم پلیس مسلح وجود داره که بعضی اوقات ماشینها رو بازرسی عمومی هم میکنن و از خارجیها هم پاسپورت و ویزا میخوان. اگر بخوام یک مثال بزنم بهتره از رستورانها بنویسم. تو ورودی رستوران تعدادی سرباز مسلح هستن. اول بازدید بدنی میشید و بعد در رو باز میکنن. وارد یک اتاقک میشین که یک سری سرباز هم اونجا هستن. در اول رو میبندن و بعد در دوم رو باز میکنن. این بار وارد محوطه رستوران میشین. اغلب خارجی هستند و خانمها هم به محض ورود حجاب رو برمیدارن.
هتلی که ما توش بودیم خیلی جذاب نبود. یک تختخواب کثیف، یک تلویزیون، یک کولر برقی، دو تا صندلی و سرویس بهداشتی. برای کارهای عادی مثل آب خوردن تو لیوان هم مشکل داشتم تا اینکه از شرکت یک سری لیوان و قاشق و چاقو آوردم هتل. منتها در طی چند مرحله در روزهای بعدی نیست شدن! شبها هم که زنگ میزدن بیدارمون میکردن برای سحری!
اوضاع اینترنت هم خیلی تعریفی نداشت. بیشتر از پایین بودن سرعت، قطع شدنهای مکرر آزاردهنده بود. پنج دقیقه کار میکرد و پنج دقیقه نه. مشکلهای حاد ssl هم وجود داره. کلیدهای دستخورده و تقلبی! شانسی که آوردم این بود که به یکی از سرورهام دسترسی داشتم و از اون استفاده میکردم تا به بقیه هم وصل بشم.
اگه بخوام راستش رو بگم تو این سفر خیلی اذیت شدم. چون علاوه بر مشکلات بالا یه مشتری دیوونه هم داشتیم که کلا فکر میکرد بردهاش هستیم. مدیرای شرکت خودمون هم کلا شاهکار زده بودن با قراردادهاشون. در نهایت یک پروژه نیمهتموم و به عقیده من شکستخورده. به طور کلی شرایط بدی بود و الان خیلی خوشحالم برگشتم.