حکایت اعتراض‌های امروز ما

مطلبی از ایریکس در 29 سپتامبر 2012

چند روز پیش از تهران سوار تاکسی شدم به سمت کرج. طبق معمول اتوبان خیلی شلوغ بود و خوب ظاهرا وقت ما مردم هم که کوچکترین اهمیتی نداره. مسیر رو به هزار زور و زحمت اومدیم تا رسیدیم نزدیک وردآورد. یهو دیدم راننده پیچید تو پمپ بنزین. با صفی هم که واسه بنزین وجود داشت حداقل باید ۱۵-۲۰ دقیقه تو صف منتظر می‌موندیم تا نوبتمون برسه. به راننده اعتراض کردم که «آقا این چه کاریه می‌کنی؟ همین‌جوریش ۲ ساعت تو راهیم، حالا به خاطر بی‌مسئولیتی و بی‌توجهی شما باید ۲۰ دقیقه هم اضافه معطل بشیم. شما اگر بنزین نداری نباید مسافر سوار کنی.» در حد ۱ دقیقه بگو مگو کردیم با راننده سر این موضوع. راننده هم سعی می‌کرد برای کارش دلیل و توجیه بیاره، ولی خوب واقعیت این هست که این کارش درست نبود. قسمت جالب این داستان این بود که هیچ کدوم از مسافرهای دیگه حتی یه کلمه هم حرف نزدن.

بعد از چند دقیقه من با خودم فکر می‌کردم که شاید من خیلی سخت گرفتم این ۲۰ دقیقه رو. در گیر و دار همین افکار بودم که حدودا یه ربعی گذشت و نوبت ما رسید. به محض اینکه راننده پیاده شد برای بنزین زدن، این بغل‌دستی من شروع کرد به غرغر کردن که «راست می‌گی و آدم نمی‌دونه به اینا چی بگه و …!» می‌دونید واکنش من چی بود؟ هدستم رو گذاشتم تو گوشم و با آهنگ‌های کوروش یغمایی خودم رو مشغول کردم.

به جایی رسیدیم که حتی شهامت یه اعتراض کوچیک و معقول به طور مستقیم رو هم از دست دادیم. حکایت اعتراض‌های امروز ما خیلی آشناست…

6 دیدگاه برای “حکایت اعتراض‌های امروز ما”

  1. bkashaf گفت:

    گل گفتی، خیلی وقته مردم شهامت حرف رو در رو رو ندارند! عادت کردن که پشت سر حرف بزنن ، یعنی بی‌جا و بی‌وقت شروع می‌کنند به اعتراض و گله و…

  2. محمد گفت:

    ممنون ایریکس جان.
    فکر کنم همه ما بارها در مقامی که تعریف کردی قرار گرفته‌ایم.
    نمی‌دونم علت چیه اما، تا کنون هم کسی این مطلب رو عنوان نکرده بود و اعتراضی نداشت.
    ممنون باید مطلب پندآموزت
    باشد که همه بیدار شویم

  3. سعید گفت:

    جانا سخن از زبان ما میگویی :(
    موضوع وقتی بدتر میشه که کنار دستیت، راننده ویا طرف مقابلت رو همراهی میکنه و بهت میگه بیخیال! زیاد سخت نگیر، چیزه مهمی نیست!

  4. فرود گفت:

    خنده دار اینه که من یه بار اعتراض کردم به یه مساله، یه نفر از دوستام ضدم در اومد. بعد که مورد اعتراض برطرف شد و رفت پی کارش، دوستم برگشت و گفت من عمدا ازش حمایت کردم که بهش بر نخوره! وگرنه من طرف توام!

  5. روزبه گفت:

    من از یک سال و نیم پیش بعد از اون جریاناتی که خودت هم میدونی این موضوع رو فهمیدم عباس جان.
    ملتی که آینده شون هیچ ارزشی براشون نداره لیقاتشون بدتر از این هاست. من این مورد رو به وضوح هر روز تو جامعه دارم میبینم…

  6. مهران گفت:

    موافقم واقعا!!‌همینطوره!!
    به نظرم دیگه جزئی از فرهنگ ما شده که اعتراض نکنیم!! و هر کارمون کردن هیچی نگیم

دیدگاه‌تان را ارسال کنید ...