سیاست در ورزش ممنوع

مطلبی از ایریکس در 12 آگوست 2012

این اتفاقی که تو بازی رده‌بندی فوتبال المپیک بین کره جنوبی و ژاپن افتاد یه نکته داشت که به نظرم بد نبود یه جا گفته بشه. اختلافات مرزی و عدم توافق بر سر بعضی نواحی مرزی کشوها و جزایر فقط مختص به ایران و سه جزیره معروف خلیج فارس نیست. خیلی موارد مشابه تو دنیا وجود داره. یه لیست بلند بالا از این اختلافات رو تو ویکی‌پدیا می‌تونید ببینید. یه نمونه‌اش هم همین اختلاف بین کره و ژاپن بر سر یه جزیره هست. داستان از این قراره که بعد از بازی فوتبال یه بازیکن کره‌ای یه پرچم با یه نوشته در حمایت از مالکیت کشورش بر این جزیره به دست گرفته و حالا داستان شده. تو مراسم اهدای جوایز که نذاشتن شرکت کنه،‌ شاید محروم هم بشه. برای ماهایی که از بیرون به این داستان نگاه می‌کنیم و برامون هیچ اهمیتی نداره که این جزیره متعلق به کدوم کشور باشه، فیفا حق داره این بازیکن رو محروم کنه، چون احتمالا قبول داریم که ورزش و المپیک جای حل این اختلافات نیست. حالا اگر این اتفاق برای ما افتاده بود هم همین استدلال رو داشتیم؟ به نظر من که نه. الان داشتیم به زمین و زمان فحش می‌دادیم و تو فیس‌بوک حمله کرده بودیم به صفحات فیفا و شخصیت‌های عرب و براشون دری وری می‌نوشتیم! نکته اینجاست که این مسائل چیزی نیست که تو استادیوم‌های ورزشی حل بشه و یا تو فیس‌بوک. به نظر من این کار چیزی رو حل نمی‌کنه و نتیجه‌ای نداره جز نفرت‌پراکنی. همین داستان کشتی عبدولی و اعتراض‌های فیس‌بوکی و ایمیلی زیاد ما هم یه نمونه دیگه‌اش بود که حتی صدای مربی تیم کشتی آزاد خودمون رو هم درآورد و گفت که این کار باعث تحت فشار قرار گرفتن تیم کشتی آزاد شده. دقت کنید که من شخصا به عنوان یک شهروند ایرانی کاملا دوست دارم ایران از حقش دفاع کنه و این قبیل موضوعات رو خیلی جدی دنبال کنه،‌ ولی از مجرای درستش و با راه‌کارهای معقول، نه با فحش دادن به یه سری آدم تو فیس‌بوک یا زدن ایمیل‌های توهین‌آمیز توسط مردم که فقط شرایط رو بدتر می‌کنه.


سووشون

مطلبی از ایریکس در 28 سپتامبر 2009

مدت زیادی بود می‌خواستم کتاب سووشون رو بخونم، شاید برگرده به دوره دبیرستان، شاید هم قبل‌تر. یادمه تو یکی از کتاب‌های ادبیاتمون اشاره‌ای بهش شده بود و من تا همین هفته قبل علاقمند بودم بخونمش و نشده بود. تا اینکه هفته پیش دیدم جاوید کتابش رو آورده خونه و داره می‌خونه. کتابی که داشتم می‌خوندم رو گذاشتم کنار و این رو شروع کردم. اطلاعات درستی هم در مورد کتاب نداشتم و فکر می‌کردم به سیاوش مربوط می‌شه. اما این طور نیست و داستان روایت زنانه‌ای از وقایع و اوضاع زندگی مردم فارس در زمان جنگ جهانی دوم هست. از گوشه و کنار حوادث تلخ و شرایط بدی که مردم داشتند. از کشمکش‌های روحی و نحوه تعامل مردم با نیروهای نظامی خارجی. از مذهب و نگرش متفاوت مردم به اون. شخصیت پردازی‌های خانم سیمین دانشور به نظرم برای یک همچین داستانی خوب انجام شده و یکی از مهمترین عواملی قرار گرفتن این داستان در زمره بهترین رمان‌های فارسی همین نزدیک به حقیقت بودن شخصیت‌های داستان هست.

داستان فراز و نشیب‌های زیادی داره و هر شخصی ممکنه از یک قسمتی خوشش بیاد، اما خارج شدن از داستان تو قسمتی که مک‌ماهون داستانش رو برای زری و یوسف تعریف می‌کرد برای من اصلا جذاب نبود و سریع از اون فصل گذشتم. در کتاب به داستان‌های فرعی دیگه‌ای هم پرداخته میشه، اما من فقط همین یکی رو نپسندیدم. یکی از بهترین قسمت‌ها از نظر من بخش مربوط به «کلو» بود که تو تب و توهمِ خودش درگیر انتخاب مسیح یا حضرت عباس بود و پیش خودش فکر می‌کرد که هر کدوم حاجتش رو برآورده کنه بنده اون میشه.

آخریها که کلو راه افتاده بود، تیر و کمانی درست کرده بود و به جان گنجشک‌های باغ افتاده بود. هر صبح یکشنبه از خواب بیدار می‌شد و یعد از خوردن صبحانه به سراغ مرد سیاهپوش به مریضخانه مرسلین می‌رفت. نزدیکیهای ظهر به خانه برمی‌گشت و می‌گفت: «بنده مسیحی هستم».
اما هنوز ظهر نشده یادش می‌رفت و به ابوالفضل العباس قسم می‌خورد. در یکشنبه آخری کلو دیرتر به خانه آمد و وقتی هم آمد، پیش زری دست‌هایش را به هم چسباند و جلو لبش گرفت و گفت: «ای مسیح که در آسمان‌ها هستی، بیا و اگر راست می‌گویی مرا پیدا کن و پیش ننه‌ام ببر!».

یکی دیگه از صحنه‌های خوب، کشمکش روحی زری بعد از مرگ یوسف بود. وقتی که فکر می‌کرد دیوونه شده و سعی داشت جلوی خودش رو بگیره و یا وقتی که تصمیم گرفت به اصطلاح شجاعت داشته باشه تا مصالحه کنه.

در مجموع کتاب جذابی هست. هر چند که هر شخصی به یک موضوع خاصی تو کتاب علاقه داره و یا حتی شاید بشه رمان‌های خارجی خیلی بهتری رو به جای سووشون خوند، اما چون این کتاب از بهترین داستان‌های نوشته شده به فارسی هست واقعا ارزش خوندن رو داره.


نوروز ۸۸

مطلبی از ایریکس در 26 مارس 2009

کمی دیر هست، اما دوست داشتم نوروز رو تبریک بگم. به معدود افرادی که اینجا رو می‌خونن. :-) نوروز رو همیشه دوست داشتم. از همون بچگی وقتی نزدیک عید می‌شد شور و هیجان خاصی داشتم. هنوز هم همون حس و حال رو کم و بیش حفظ کردم. از جنب و جوش مردم که خودشون رو برای سال جدید و بهار آماده می‌کنند انرژی می‌گیرم. حتما همیشه تو این روزها میرم بیرون و بین مردمی که در حال خرید هستند قدم میزنم. دیدن تکاپو و جاری بودن زندگی یکی از لذت‌بخش‌ترین حس‌هایی هست که دوست دارم تجربه‌اش کنم.
خیلی‌ها مشغول خرید هستند و خیلی‌ها هم مشغول فروش. بازار دستفروش‌ها هم که گرم‌تر از همیشه.




با آرزوی شادی، سلامتی و پیروزی در سال جدید
نوروز مبارک


کنسرت خرداد-تیر استاد شجریان

مطلبی از ایریکس در 23 ژوئن 2008

آخرین باری که رفته بودم کنسرت استاد شجریان برمی‌گشت به آذر ۸۴ که بعدها با دو تا آلبوم «سرود مهر» و «ساز خاموش» منتشر شد. بعد از سه سال دیشب دوباره رفتم به کنسرت ایشان. این بار برنامه با گروه شهناز به سرپرستی مجید درخشانی اجرا شد. یک گروه نسبتا جوان. تهیه بلیط اینترنتی هم خودش ماجرایی داشت، ولی در نهایت موفقیت‌آمیز بود.

برنامه با بیشتر از نیم ساعت تاخیر شروع شد. در شروع، گروه خیلی ناهماهنگ نشان می‌داد. در چند صحنه هم مجید درخشانی با نگاه‌های معنی‌دار به اعضای گروه این اشتباهات را تایید می‌کرد! ولی به مرور و مخصوصا در بخش دوم برنامه هماهنگی بین اعضاء بهتر شد. بخش اول برنامه از نظر عوام بسیار لذت‌بخش‌تر بود در صورتیکه از نظر فنی ناامیدکننده به نظر می‌رسید. اشتباهات نوازنده‌ها، گرفتگی مکرر صدای استاد و حتی در مواقعی فالش خواندن استاد دور از انتظار بود. اما بخش دوم از نظر عوام کسل‌کننده ولی از نظر فنی بسیار بهتر از بخش اول بود. یکی از موارد ضعف این برنامه از نظر من این بود که تمام سازها می‌بایست تک‌نوازی و ساز همراه آواز می‌شدند. اصلا لزومی نداشت که همه سازها حتما تک‌نوازی داشته باشند. مسخره بود. عوض کردن ساز همراه آواز هم بسیار ناهموار انجام می‌شد. نمی‌فهمم چرا مجید درخشانی می‌خواست حتما همه سازها، حتی قیچک باس و قیچک آلتو هم تک‌نوازی داشته باشند!
سیستم‌های صوتی و وسایل تهویه هم که سنگ تمام گذاشته بودند. سیستم صوتی هر از گاهی تک‌نوازی می‌کرد و سوت‌های بلند می‌کشید. سیستم‌های تهویه هم که همپای نوازنده‌ها می‌نواختند. بلند!
اما مهمترین چیزی که من را آزار می‌داد آماده نبودن صدای استاد بود. واقعا نمی‌دانم که آیا فقط دیشب این‌قدر ناآماده بودند یا دیگر به اقتضای سن و سال است که صدا افت کرده است؟ اگر به طور کلی این‌طور باشد واقعا به نظر بنده بهتر است که استاد دیگر آواز نخوانند تا وجهه آن صدای ملکوتی و حنجره تکنیکی خراب نشود.

خاطرات ویژه دیشب:
– هر وقت به کنسرت استاد می‌روم حتما رویا نونهالی هم در آن برنامه هست.
– بهترین مدهای مانتو و لباس زنانه را می‌شد دیشب پیدا کرد!
– یک پسر نسبتا مذهبی به همراه یک دختر چادری در صندلی‌های ردیف جلوی من نشسته بودند که تا آخر برنامه با قوطی رانی کشتی می‌گرفتند و می‌خواستند به زور از آن آب پرتفال بیرون بیاورند.
– استاد همان استاد همیشگی نبود…

نوشته‌های من مربوط به شب چهارم کنسرت بود و با همه این اوصاف و کاستی‌ها شب خوبی بود. طبق معمول، در آخر برنامه هم همه حضار فریاد می‌زدند «مرغ سحر»، «مرغ سحر». که گروه به ناچار این قطعه را نیز اجرا کرد و مردم مرغ سحر خوانان از سالن خارج شدند.


*** عید نوروز مبارک ***

مطلبی از ایریکس در 21 مارس 2007

بهار ۸۶ هم فرا رسید. امیدوارم برای همه سال خوب و خوش و پر برکت و پر شکوه و توام با موفقیت برای تمام ایرانیان باشه.


Norouz.jpg

سال ۸۵ برای من سال خوبی بود. بعد از سال سیاهِ ۸۴ ، در سالی که گذشت موفقیت‌های خوبی به دست آوردم. از نظر کاری هم پیشرفت‌های خوبی داشتم. انشا… امسال هم این روند ادامه داشته باشه.
خدا همه رفتگان رو هم رحمت کنه.