سفر | ذهن آزاد

خاطرات سفر به دوحه – قطر

مطلبی از ایریکس در ۲۰ مرداد ۱۳۹۱

حدود ۱ ماهی هست که برای یک سفر کاری اومدم قطر و تو پایتخت این کشور، یعنی دوحه دارم زندگی می‌کنم. دیگه آخرای سفر هست و به زودی برمی‌گردم ایران. راستش مثل سفرهای قبلی این هم برام هیجان‌انگیز و جذاب بود. در واقع دیدن هر کشوری برام جالب و خوشحال‌کننده هست، هر چند که گاهی اوقات اینجا حوصله‌ام سر می‌رفت از تنهایی!

تو این سال‌ها اسم قطر رو تقریبا تو همه زمینه‌ها داریم زیاد می‌شنویم. از موضوعات اقتصادی و بهره‌بردای سریع و در حجم زیاد از منابع مشترک گازی با ایران گرفته تا برگزاری جام جهانی و حتی مسائل سیاسی منطقه و جهان. به نظر می‌رسه بر خلاف امارات، این کشور فقط روی مسائل اقتصادی تمرکز نکرده و برنامه جامع‌تری برای مطرح شدن در سطح بین‌المللی و برخورداری از یک جایگاه ویژه داره. قطر یک کشور کوچیک به شکل یه شبه‌جزیره هست که فقط از جنوب با عربستان مرز خاکی داره و با بحرین و امارات هم مرز دریایی داره. طرح‌هایی هم برای ساختن یک پل بین قطر و بحرین هست که فعلا عملیاتی نشده. طبق آمار ویکی‌پدیا ۱.۸ میلیون نفر جمیعت داره که کمتر از ۱/۳ اونها رو قطری‌ها تشکیل میدن. از نظر سرانه تولید ناخالص داخلی رتبه اول در دنیا هست. یه جورایی به این معنی که مردمش پردرآمد‌ترین مردم دنیا هستن. خوب من معلم اقتصاد نیستم و طبیعتا توضیحش برای من کمی سخته. اگر دوست داشتید صفحه ویکی‌پدیای GDP رو بخونید. فقط من این نکته رو اضافه کنم که این به معنی درآمد شخصی افراد نیست و در سطح کلان تعریف میشه.

دوحه دور یه خلیج کوچک شکل گرفته و حتی گفته میشه اسمش رو هم از همین گرفته. یک سری خیابون تقریبا نیم‌دایره‌ای متحد‌المرکز به خلیج دوحه و یه سری هم خیابون و بزرگراه که این دایره‌ها رو قطع می‌کنن. بر خلاف چیزی که مثلا تو دوبی به چشم می‌خوره، دوحه یه شهر مسطح هست. یعنی بیشتر جاهای شهر خانه‌های معمولی ۱-۲ طبقه و یا مجتمع‌های ۵-۶ طبقه هست. فقط یک قسمت از شهر دارای برج‌های بلند هست که تو داخلی‌ترین حلقه قرار داره. اسم خیابون کنار خلیج دوحه کورنیش هست که تو فرهنگ عربی به خیابونی گفته میشه که کنار آب قرار داره. اینجا پاتوق مناسبی واسه ورزش کردن و یا قدم زدن هست. معمولا شب‌ها که هوا قابل تحمل‌تر میشه مردم میان اونجا و یه مدتی رو اونجا سپری می‌کنن. من هم هر از گاهی برای ورزش می‌اومدم اینجا.

قطر - خیابان کورنیشخیابون کورنیش

 

دوحه چند تا مال یا مرکز خرید داره که معروف‌ترین‌هاش City Center و Landmark و Villaggio هستن که این آخری چند ماه پیش آتش گرفت و بسته هست فعلا. طبق معمول پاتوق و تفریح مردم هست برای ساعات بعد از غروب. این چند تا مرکز خرید هم اگر نبود من فکر کنم کلا تباه می‌شدم! مهم‌ترین کمبودی که من اینجا حس کردم نبود امکانات تفریحی و سرگرمی زیاد بود و محدود می‌شد به همین‌ها. در واقع سرگرمی‌های کمی داره و فکر کنم بعد از یک مدت حوصله آدم سر بره، هر چند که احتمالا داشتن دوست و خانواده می‌تونه فاکتور تاثیرگذاری تو این مورد باشه و این قضیه رو تعدیل کنه.

قطر - مرکز خرید سیتی سنتر دوحهمرکز خرید سیتی سنتر دوحه

 

علاوه بر اینها یه بازار سنتی مانندی هم داره به اسم سوق واقف که طبیعتا شبیه بازارهای خودمون هست، همه چیز هم توش پیدا میشه. کنار این بازار یه خیابون تفریحی هم درست کردن که سرتاسرش کافه هست برای اینکه توریست‌ها بشینن و یه نفسی چاق کنن. یه نکته شاید جالب این بازار این هست که اکثر باربرهای این بازار ایرانی‌هایی هستند که از قدیم اونجا زندگی می‌کردن و هنوز هم هستن. به خاطر اینکه سال‌های سال هم هست اونجا زندگی می‌کنن یه لهجه خاص عربی-فارسی دارن که خوب فهمیدنش رو سخت می‌کرد برای من. ای کاش فرصت میشد کمی گپ می‌زدم و چند تا سوال می‌پرسیدم ازشون.

قطر - سوق واقفسوق واقف

قطر - سوق واقفکافه‌های سوق واقف

چیزی که نظر من رو به خودش جلب کرده بود ساختار مناسب خیابون‌ها بود. خوب چون این شهر نسبتا شهر جدیدی هست و فضای مناسب و خالی تو شهر زیاد هست، میشه گفت تو ساخت خیابون‌ها و بزرگ‌راه‌ها کار مهندسی خوبی شده. اولش شاید کمی عجیب باشه و مخصوصا رانندگی رو برای ما سخت بکنه، ولی وقتی عادت می‌کنی متوجه این میشی که چقدر معقول طراحی شده. نحوه جدا کردن لاین‌ها یا رمپ‌ها و یا حتی قوانین حرکت تو میدون‌های شهر می‌تونن مثال‌های خوبی باشن.

من برای خودم یه نقشه گوگل هم درست کرده بودم از جاهایی که بیشتر می‌رفتم و یا به دردم می‌خورد. گفتم اینجا آدرسش رو بذارم شاید یه روزی به درد یکی دیگه هم بخوره. آخر سر هم یه ویدیو حدودا یک دقیقه‌ای از خیابون کورنیش با حجم ۲۸ مگ:

خیابان کورنیش دوحه

 

۷ دیدگاه موضوعات: سفر
  برچسب‌ها:  , , , ,

خاطرات سفر به افغانستان

مطلبی از ایریکس در ۱۲ شهریور ۱۳۸۹

یک ماه افغانستان بودم. فرصت زیادی بود تا بتونم کمی بشناسم محیط رو، اما به خاطر شرایط کاری و محدودیت‌های امنیتی که شرکت برامون گذاشته بود جز در موارد ضروری و کاری نتونستم تو سطح شهر بگردم. بنابراین این نوشته فقط از زاویه دید من هست.

کابل شهری هست که دور یک کوه ساخته شده. تو ایران معمولا شهرها بین کوه‌ها هستن ولی کابل متفاوت بود. شهر دور یک کوه شکل گرفته. آب و هوای خشک و خنک‌تری نسبت به تهران داره. تو این مدتی هم که من اونجا بودم کم و بیش هفته‌ای یک بار بارون می‌بارید و جالب بود که بعد از بارون خیلی سرد می‌شد هوا.

شاید بشه گفت کابل مثل شهرهای کوچیک ایران هست، منتها خیلی بزرگ‌تر. مردم خوب و مهربونی داره و برخوردشون با ایرانی‌ها با احترامه. خیابون‌های نیمه آسفالت و خاکی. خونه‌هایی معمولا نه چندان قرص و محکم. مغازه‌های کوچیک و گاهی تو کانتینرهای کنار خیابون. کاملا میشه آثار جنگ و عقب‌افتادگی سال‌های اخیر رو احساس کرد. حدود سه میلیون جمعیت داره و خوب با وجود همه شرایط سخت زندگی جریان داره تو شهر. این جریان رو میشه تو بازی بچه‌ها احساس کرد. تو کابل بچه‌ها فوتبال بازی نمی‌کنن. تقریبا تمام بچه‌ها تفریحشون بادبادک هست. تمام شهر پر بود از بادبادک که معمولا هم با دست ساخته شده بودن. مثل بادبادک‌هایی که ما تو بچگی می‌ساختیم، با این تفاوت که گوشواره و دم نداشتن.



عکس از ویکی‌پدیا

از نکات قابل توجه دیگه این هست که تقریبا هیچ فرد عینکی نمی‌بینید. یه جورایی اصلا عینک وجود نداره انگار. خیلی خیلی به ندرت ممکنه یک نفر رو با عینک ببینید. وسیله نقلیه عمومی فق تاکسی هست و شاید بشه گفت بیشتر از ۹۰ درصد ماشین‌ها تویوتا هستن و تک و توک ماشین‌های دیگه میشه دید. هر از گاهی گاری هم هنوز به چشم می‌خوره.

تقریبا تمام جاهای مهم مثل شرکت‌ها، هتل‌ها، بانک‌ها و رستوران‌ها توسط نیروهای امنیتی شخصی محافظت میشه. بازار خوبی برای شرکت‌های خصوصی امینتی! سر همه چهارراه‌ها و خیابون‌ها هم پلیس مسلح وجود داره که بعضی اوقات ماشین‌ها رو بازرسی عمومی هم می‌کنن و از خارجی‌ها هم پاسپورت و ویزا می‌خوان. اگر بخوام یک مثال بزنم بهتره از رستوران‌ها بنویسم. تو ورودی رستوران تعدادی سرباز مسلح هستن. اول بازدید بدنی میشید و بعد در رو باز می‌کنن. وارد یک اتاقک میشین که یک سری سرباز هم اونجا هستن. در اول رو می‌بندن و بعد در دوم رو باز می‌کنن. این بار وارد محوطه رستوران میشین. اغلب خارجی هستند و خانم‌ها هم به محض ورود حجاب رو برمی‌دارن.

هتلی که ما توش بودیم خیلی جذاب نبود. یک تخت‌خواب کثیف، یک تلویزیون، یک کولر برقی، دو تا صندلی و سرویس بهداشتی. برای کارهای عادی مثل آب خوردن تو لیوان هم مشکل داشتم تا اینکه از شرکت یک سری لیوان و قاشق و چاقو آوردم هتل. منتها در طی چند مرحله در روزهای بعدی نیست شدن! شب‌ها هم که زنگ می‌زدن بیدارمون می‌کردن برای سحری!

اوضاع اینترنت هم خیلی تعریفی نداشت. بیشتر از پایین بودن سرعت، قطع شدن‌های مکرر آزاردهنده بود. پنج دقیقه کار می‌کرد و پنج دقیقه نه. مشکل‌های حاد ssl هم وجود داره. کلید‌های دست‌خورده و تقلبی! شانسی که آوردم این بود که به یکی از سرورهام دسترسی داشتم و از اون استفاده می‌کردم تا به بقیه هم وصل بشم.

اگه بخوام راستش رو بگم تو این سفر خیلی اذیت شدم. چون علاوه بر مشکلات بالا یه مشتری دیوونه هم داشتیم که کلا فکر می‌کرد برده‌اش هستیم. مدیرای شرکت خودمون هم کلا شاهکار زده بودن با قراردادهاشون. در نهایت یک پروژه نیمه‌تموم و به عقیده من شکست‌خورده. به طور کلی شرایط بدی بود و الان خیلی خوشحالم برگشتم.


سفر تونس

مطلبی از ایریکس در ۱۶ آبان ۱۳۸۸

بعد از ۱۷ ساعت بالاخره از ریاض رسیدم شهر تونس. بماند که به خاطر نداشتن ویزای تونس دچار استرس بودم، طولانی بودن سفر و چند ساعت معطلی تو فرودگاه استانبول هم خیلی خسته‌ام کرد. اما فعلا که سالم و بدون مشکل رسیدم تونس. تو فرودگاه کسی که مسئول گرفتن ویزام بود اومده و کارم رو انجام میده و حالا می‌تونم از فرودگاه خارج بشم. قبلش میرم صرافی تو فرودگاه تا کمی دلار عوض کنم با دینار. نرخ تبدیل دینار تونس رو اصلا نمی‌دونستم و وقتی فهمیدم که نسبتش به دلار ۱.۲۷ هست واقعا شوکه شدم. انتظار نرخ چند هزار تایی داشتم. مثل ریال ایران. به محض اینکه از ساختمون فرودگاه خارج میشم و می‌رسم به هوای آزاد، نسیم خنکی رو احساس می‌کنم. هوا عالیه. هوای پاییزی و خنک، عالی. فکر می‌کنم شاید چون از عربستان اومدم هر هوایی ممکنه به نظرم عالی باشه. باید بعدا در موردش فکر کنم. چند دقیقه‌ای صبر می‌کنم تا راننده شرکت میاد دنبالم تا من رو برسونه هتل. ساعت ۶ غروب هست که من میرسم هتل.

قبلا کمی راجع به تونس مطلب خوندم و می‌دونم این خیابونی که جادی بهش می‌گه خیابون عشاق نزدیک هتل هست. از تو راهنماها هتل رو پیدا می‌کنم و می‌بینم که هتل ما دقیقا کنار این خیابون هست. علی‌رغم خستگی و سرما میرم تو این خیابون کمی قدم بزنم. خیابون خیلی ساکت هست و نور کمی داره. کم‌کم متوجه زوج‌هایی میشم که یا ایستادن یا دارن قدم می‌زنن. همین‌طور که از کنارشون رد میشم می‌بینم بعضی‌هاشون مشغول عشق‌بازی و بوسه هستن. من کمی خجالت می‌کشم و سعی می‌کنم سمت دریا رو نگاه کنم تا هم خودم راحت باشم و هم اونها. تقریبا تو هر گوشه‌ای یک دختر و پسری هستند. به نظر میرسه واقعا این خیابون برای همین منظور ساخته شده. همه زوج هستند غیر از من و آقایی که برای ورزش اومده و دوان دوان از کنار من رد میشه. از خیابون ساحلی خارج میشم و چند تا بلوک می‌رم به سمت شهر. لباس گرم ندارم و هوا هم سرد شده. می‌لرزم و سعی می‌کنم تو مسیر هتل قرار بگیرم. برمی‌گردم هتل و ۱۲ ساعت می‌خوابم!

صبح برای صبحانه می‌رم پایین. اینجا جایی هست که من صبحانه می‌خورم. رو به یه دریاچه کوچیک کنار مدیترانه.




بارون که بند میاد میرم تو خیابون عشاق و خیابون‌های اطراف یه چرخی بزنم. خیابون عشاق مثل دیشب نیست و آدم‌هایی که الان اومدن اینجا بیشتر برای ورزش و پیاده‌روی اومدن. راجع به هوا بیشتر فکر می‌کنم و به این نتیجه می‌رسم که واقعا عالی هست. تمیز و خنک. با اینکه شهر ساحلی هست اما اصلا شرجی نیست. شاید الان به خاطر سردی هواست که شرجی نیست. این قسمت از شهر که من هستم نسبتا خلوته. از ساختمون‌های بلند خبری نیست و بلندترین ساختمونی که این اطراف هست ۴ طبقه به نظر می‌رسه. تعداد ماشین‌ها کمه و برعکس عربستان که همه ماشین‌های بزرگ داشتند اینجا ماشین‌ها خیلی جمع و جور و معمولی و اکثرا فرانسوی هستن. پژو ۱۰۶، ۲۰۶ (فرانسوی) و رنو سیمبول و ۵ خودمون (فرانسوی)، سیتروئن (فرانسوی)، فولکس‌واگن (آلمانی) و بقیه هم تقریبا تو کلاس بدنه ۲۰۶ و کوچک‌تر. حتی تاکسی‌ها هم کوچیکن. یه ۲۰۶ صندوق‌دار هم رد میشه که خیلی دوست دارم بدونم محصول همین ایران‌خودرو مبتکر خودمون هست یا نه. ;)

نکته قابل توجه اینه که تو تمام سطح شهر عکس رئیس‌جمهورشون به در و دیوار زده شده و همه کلوپ‌ها و رستوران‌ها و مراکز تفریحی پارچه‌هایی در تعریف و تمجید از ایشون زدن جلوی سردرشون. همه و همه هم فقط یک عکس رو با پس‌زمینه‌های مختلف زدن. غیر ممکن هست عکس دیگه‌ای از ایشون پیدا کنید و من واقعا علتش رو نمی‌دونم. شاید مثل همه کسانی که پیر شدنشون رو می‌خوان قایم کنن. ایشون از نوامبر ۱۹۸۷ با یک کودتای بدون خونریزی قدرت رو به دست گرفته و تا الان هم هر دوره با بیشتر از ۹۰٪ آرا رئیس‌جمهور انتخاب میشه! ;)

تونس دومین کشور مدیترانه‌ای هست که من بهش سفر کردم. تونس هم مثل لبنان مستعمره فرانسه بوده و همون فرهنگ رو داره. در واقع خیلی شبیه لبنان هست. ساحل جنوبی مدیترانه و تقریبا همون آب و هوا. زیبایی مدیترانه هم که جای خود داره. به خاطر همینه که این قدر توریست داره این منطقه. زبان اول عربی هست که به گفته دوست سوریم با بقیه فرق می‌کنه و حتی اون هم گاهی اوقات نمی‌فهمه عربی تونسی‌ها رو، و زبان دوم فرانسوی هست. از انگلیسی هم خبری نیست و حتی تو رستوران‌ها هم منوی انگلیسی ندارن معمولا و اگه تنها باشم غذا سفارش دادن رو برای من سخت می‌کنه. چون باید از رو منوی عربی و فرانسوی یک چیزهایی حدس بزنم و اون رو سفارش بدم و بعدش دعا کنم که خوب دربیاد. تو تمام خیابون‌ها کافه و رستوران هست و همه هم قسمتی از پیاده‌رو یا کل اون رو میز و صندلی چیدن و مردم اونجا می‌نشینن و غذا می‌خورن. برای شام که تو یک همچین رستورانی نشستم می‌شنوم که صدای بوق میاد. نزدیک‌تر میشه و تعداد بوق‌های زیاد و مختلف. برمی‌گردم و می‌بینم ماشین عروس هست. با تزئینی دقیقا شبیه تزئین ماشین‌های عروس تو ایران و بوق زدن و سر و صدا کردن همراهان عروس و داماد. حس خوبی دارم.

سیدی بوسعید
با یکی از همکارها که قبلا یک بار تونس بوده قرار می‌گذاریم که بریم سیدی بوسعید. همکارم میگه دو راه داریم. یا با قطار بریم یا با تاکسی. نمی‌دونستم تونس قطار هم داره. قطار رو انتخاب می‌کنم تا برخورد نزدیک‌تری با مردم داشته باشم. تو مسیر رفتن به ایستگاه می‌بینم که تراموا هم تو سطح شهر هست. ایستگاه قطار خیلی درب و داغون و بی در و پیکر هست. کنترل خاصی هم نداره، اما مردم بلیط می‌خرن. ما هم بلیط می‌خریم و میریم داخل. کسی کنترل نمی‌کنه. کمی عجیبه. ایستگاه خیلی کوچیک هست و حدس می‌زنم قطار هم حتما خیلی کوچیک و جمع و جور هست. وارد ایستگاه که میشه می‌بینم که بله. حدسم درست بوده. کلا دو تا واگن داره که در مجموع به اندازه یک واگن مترو تهران مسافر توش جا نمیشه. خود قطار هم خیلی قدیمی و فرسوده با صندلی‌های چوبی هست. بعد از حدود نیم ساعت می‌رسیم به مقصد. سیدی بوسعید یک شهر ساحلی قدیمی و توریستی در ۲۰ کیلومتری شمال پایتخت هست که دو بخش قدیمی و جدید داره. جالب اینجاست که هزینه ساخت و توسعه بخش جدید شهر رو امیر دوبی میده و طرح اینه که در طی ۱۰ سال آینده این منطقه به قطب گردشگری و توریسم تو مدیترانه تبدیل بشه. تمام دیوارهای منطقه قدیمی شهر سفید هست و تمام پنجره‌ها آبی. روی یک تپه کوچیک سبز قرار داره و منظره بسیار قشنگی رو به مدیترانه داره. مغازه‌هایی هم داره که یک سری گردنبد و لباس و چیزهای تزئینی می‌فروشن و همینطور که رد میشید فروشنده‌ها با خنده میان سراغتون و سر صحبت رو باز می‌کنن تا بتونن در نهایت چیزی بهتون بفروشن. معمولا هر توریستی که میاد تونس،‌ حتما یک روز رو تو سیدی بوسعید سپری می‌کنه. طبق معمول هم پر هست از کافه و رستوران. ما هم می‌ریم تو یک کافه و یک چایی و قلیون می‌گیریم. تو چایی یک سری دانه‌های روغنی و یک گیاه سبز هم هست. اصلا از طعمش خوشم نمیاد و نمی‌خورم. موقع برگشتن تو یک مغازه یک مجسمه می‌بینم و تصمیم می‌گیرم بخرمش. فروشنده انگلیسی بلد نیست و به کمک این دوست سوریم قیمت رو ازش می‌پرسم. ۱۷۰ دلار! باورنکردنیه. مجسمه رو می‌گذارم سر جاش و میام بیرون. دوست سوریم راهنمایی می‌کنه که اینجا همین جوری هست. اگر می‌خواهی بخری باید چونه بزنی. اصلا به این قیمت اولیه توجه نکن. پس از کلی سر و کله زدن با فروشنده ۳۰ دلار می‌خرمش. ۱۷۰ به ۳۰! بدی این جور معامله اینه که هر چی ارزون‌تر هم بخری باز هم این احساس رو داری که سرت کلاه رفته! :D به هر حال من خوشم اومده بود و دوست داشتم یک یادگاری هم از تونس داشته باشم. برمی‌گردیم ایستگاه. کسی بلیط نمی‌فروشه. ما هم بدون کنترل میریم داخل.






تو مسیر برگشت از قطار پیاده می‌شیم تا کارتاژ رو هم بینیم. نگهبون محوطه اجازه ورود نمیده. ظاهرا بلیط می‌خواد و تو محل هم بلیط فروخته نمیشه. توریست‌ها یک بلیط کلی می‌خرن و با اون می‌تونن همه جاهای تاریخی رو برن. کمی که با نگهبون صحبت می‌کنیم میگه عیب نداره شما برید اما انعام من فراموش نشه. دو دینار می‌دیم و می‌ریم محوطه رو می‌گردیم. وقتی برمی‌گردیم ایستگاه قطار بلیط می‌خریم و منتظر قطار می‌مونیم. کنارمون دو تا دختر و یک پسر نشستن که هر از گاهی بهمون نگاه می‌کنن و به نظر میرسه می‌خوان حدس بزنن ما کجایی هستیم. یکی از دخترها به عربی چیزی می‌پرسه و دوست سوریم جواب میده. متوجه میشم که میگه خودش از سوریه هست و من از ایران. دختره یهو با خوشحالی رو به من میگه «من ایرانی را دوست دارم». من با حالت تعجب و خوشحالی جواب میدم «ممنون، خیلی خوشحالم که فارسی بلدی.» در جواب به انگلیسی بهم میگه خیلی کم بلدم. نفهمیدم چی گفتی. به نظر میرسه همون یک جمله رو بلده. کمی با هم گپ می‌زنیم تا قطار بیاد. نزدیک تونس که بودیم دو نفر مسئول از واگن جلویی وارد میشن و شروع می‌کنن به کنترل بلیط‌ها. کمی عجیب هست برام. می‌پرسم اینها چرا اینجا بلیط رو چک می‌کنن؟ بهم جواب میدن که کنترل بلیط تصادفی هست و اگر بلیط نداشته باشی باید ۲۰ دینار جریمه بدی (قیمت عادی بلیط زیر یک دینار هست.). در ضمن قطار برای دانش‌آموزها هم مجانی هست. دو سه نفر بلیط نداشتن که اونها رو با خودشون بردن جلوی قطار. پیش خودم فکر می‌کنم که شانس آوردیم بلیط خریدیم.



چند روز اول رو فقط تو قسمت خوب و جدید شهر تونس بودم. بعد از یک روز کاری با همکارها تصمیم می‌گیریم بریم قسمت قدیمی شهر رو هم ببینیم. خودشون بهش می‌گن «مدینه». هر چی به سمت قدیمی شهر حرکت می‌کنیم شلوغ‌تر میشه و تعداد زن‌هایی که حجاب دارن بیشتر. ورود ماشین به این محوطه ممنوعه و اکثر سازمان‌های دولتی و وزارت‌خونه‌ها تو این قسمت شهر هست. خیابون‌های باریک با همون ترکیب رنگ سفید و آبی. طبعا هم پر از عکس‌های رئیس‌جمهور. راهنما ما رو از کوچه‌های پیچ در پیچ می‌بره و جلوی یک خونه می‌ایسته و در می‌زنه. می‌پرسیم اینجا چیه؟ میگه رستوران. جالبه. یک خانم در رستوران رو باز می‌کنه و تعارف می‌کنه بریم تو. یه خونه قدیمی که بازسازیش کردن و ازش به عنوان موزه-فروشگاه-رستوران استفاده می‌کنن. کمی داخل رو نگاه می‌کنیم. جای خالی نداره. پشت سر راهنما میریم بیرون و بعد از چند تا پیچ دیگه دوباره جلوی یک در می‌ایسته و در می‌زنه. ظاهرا تمام رستوران‌های این منطقه این شکلی هست. با درب بسته و یک ساختمان قدیمی که بازسازی شده برای این کار. خوشبختانه این یکی جا داره و میریم می‌نشینیم. یک نوازنده داره با قانون آهنگ ملایم عربی می‌زنه و محیط کاملا دلپذیره. منو دوباره فقط عربی و فرانسه هست و من طبق معمول مشکل انتخاب غذا دارم. توجهم به قیمت غذاها جلب میشه. خیلی گرون‌تر از رستوران‌های بالای شهر هست. یک استیک یا نوشابه ۵۰ دینار (حدودا ۴۰ دلار) تموم میشه برام. گرون‌ترین غذایی که تو اطراف هتل خورده بودم حدودا ۲۰ دینار تموم شده بود.


حمامات
یکی دیگه از جاهای دیدنی تونس شهر حمامات هست. این شهر در یک ساعتی جنوب پایتخت هست و مقصد اول توریست‌های خارجی. در ضمن رئیس‌جمهور هم تعطیلاتشون رو تو حمامات سپری می‌کنن. جمعیت این شهر حدود ۲۰ هزار نفر هست به علاوه ۵۰ هزار توریست! جذابیت‌های این شهر ساحل‌ها و ورزش‌های آبی هست. این شهر هم دو قسمت قدیمی و جدید داره. تو بخش قدیمی خیابون‌ها و خونه‌ها مثل سیدی بوسعید با همون ترکیب رنگ سفید و آبی هست که تقریبا تمامش شکل بازار به خودش گرفته. یک قلعه هم از زمان کارتاژها هست که نسبتا سالم مونده و بازسازی شده. قلعه درست کنار مدیترانه هست و چند متر با آب فاصله داره. تو اون چند متر یک کافه باریک ولی طولانی هم درست کردن که آدم‌ها ساعت‌ها اونجا می‌نشینن و دریا رو نگاه می‌کنن. بخش جدید شهر هم که بسیار عالی ساخته شده. در واقع خودش ایجاد نشده، بلکه با معماری شهری ساخته شده. پر از مراکز تفریحی، کلوب‌های ورزشی، کازینو و ساحل‌های قشنگ.




تو اینجا هم مشکل ناشناخته بودن ایران رو داریم. در واقع بهتره بگم اشتباه شناخته شدن اون رو. با همکارهای غیر آسیایی که حرف می‌زنم می‌فهمم ایران رو یک کشور عرب می‌دونن. قضیه از اینجا شروع شد که داشتیم یه بحثی می‌کردیم که من توش گفتم «خلیج فارس». همکار فنلاندی با تعجب پرسید که چرا به این اسم صداش می‌کنم. من هم کلی با حوصله تاریخ ایران و خلیج فارس و عرب نبودن ایران رو براش توضیح میدم. از شوش و تخت‌جمشید براش تعریف می‌کنم، تا دوران پس از اسلام و فردوسی و از اوضاع فعلی ایران. از انتخابات و نظر مردم در مورد اسلام و حکومت میگم و آخر سر رجوعشون میدم به ویکی‌پدیا. کلی با هم گپ می‌زنیم و خیلی چیزها براشون روشن میشه و در نهایت میگن رسانه‌های غرب دروغ میگن راجع به ایران و ما خودمون باید بیایم ایران رو ببینیم. :)

بدون اغراق میگم، با همه این زیبایی‌ها دلم برای ایران تنگ شده و الان خوشحالم که دارم برمی‌گردم ایران. تو تاکسی فرودگاه که نشستم راننده ازم می‌پرسه کجایی هستی؟ بهش میگم ایرانی. با کلی خوشحالی میگه «نژاد اوکی»! ای خدا، یعنی باز هم باید شفاف‌سازی کنم؟!

پ.ن. تو فرودگاه تونس که نشسته بودم و این مطلب رو می‌نوشتم با آقای کناریم کمی راجع به بلیط و گیت صحبت کردیم. بعد کاشف به عمل اومد که ایشون هم ایرانی هست و از اصفهان و برای ارائه تزش تو یک کنفرانس بین‌المللی اومده. کلی خوشحال میشم،‌ چون چند ساعت بیکاری تو فرودگاه رو باهاش حرف می‌زنم.


سفر عربستان – اپیزود سوم (آخر)

مطلبی از ایریکس در ۸ آبان ۱۳۸۸

اپیزود سوم (آخر)
– تو فروشگاه‌ها و مراکز خرید روی چشم همه آدم‌هایی که تو تبلیغات هستند چسب زدن و پوشوندن. از بعضی فروشنده‌ها می‌پرسیم چرا؟ تقریبا جوابی نمی‌گیریم. فقط یکیشون میگه که چون این عکس‌ها به زن‌ها نگاه می‌کنن و خلاصه …

– منطقه دیپلماتیک به شدت محافظت میشه. تمام سفارت‌ها تو این منطقه هستند و ماشین‌ها رو قبل از ورود می‌گردن. تعداد زیادی مسلسل و سرباز تو قسمت‌های مختلف منطقه هستند و تقریبا همیشه در حالت آماده‌باش.

– هر جا کارتون گیر کرد دو راه دارید. :) یک اینکه انگلیسی حرف بزنید و معمولا چون نمی‌فهمن بی‌خیال میشن و کارتون رو انجام میدن. دو اینکه طوری رفتار کنید که انگار هیچی نمی‌فهمین! سعی نکنید یک کلمه هم عربی حرف بزنید و در واقع باید خودتون رو بزنید به خنگی! :D جواب می‌ده. من رفتم یک بازار خرید و نگهبون جلوی در جلوم رو گرفت. تا به انگلیسی پرسیدم چرا؟ راه رو باز کرد و اشاره کرد بیا برو تو!

– از ریاض تا مکه که ما رفتیم تمام ۸۰۰ کیلومتر مسیر اتوبان ۳ بانده بود. سرعت قانونی ۱۲۰ تا هست ولی معمولا کسی زیر ۱۵۰ تا نمیره! رکورد من هم که اینجاست! :D

– ماشین رو برای یک لحظه تو محل توقف ممنوع پارک کردیم. وقتی برگشتیم دیدیم پلیس داره جریمه می‌نویسه. سریع میرم پیشش و بهش می‌فهمونم که ماشین برای من هست. یه چیزهایی عربی میگه و من گواهینامه رو بهش میدم. نگاه می‌کنه و چون انگلیسی هست سر در نمیاره و از خیر جریمه کردن می‌گذره و اشاره می‌کنه سوار شو برو!

– تو جده راحت‌تر میشه دووم آورد تا ریاض.

– تو بیمارستان‌ها معمولا دکترها مصری و پرستارها زن‌های شرقی هستن.

– تو فرودگاه زنی رو دیدم که روبنده و چادرش رو درآورد و با پیرهن و شلوار به مسیر خودش ادامه داد. درست مثل خودمون که تا از ایران خارج میشیم معمولا این کار رو می‌کنیم.

– وسط فرودگاه تو سالن یک سری فرش انداختن و نمازخونه درست کردن. کفش‌هام رو در‌میارم و میرم میشنم اونجا. لپ‌تاپ رو به برق می‌زنم تا شارژم خالی نشه و این مطلب رو می‌نویسم.


سفر عربستان – اپیزود دوم

مطلبی از ایریکس در ۱۸ مهر ۱۳۸۸

اپیزود دوم – هفته اول
یک هفته گذشت. نمی‌دونم چرا، ولی خیلی سریع و زود هم گذشت. تنیس و استخر تنها سرگرمی ما بعد از کار هست. در واقع چون هیچ کار دیگه‌ای نمی‌تونیم بکنیم با اینها خودمون رو سرگرم می‌کنیم. :)

رفتار مردم خیلی بهتر از اون چیزی بوده که فکر می‌کردم. رفتار همکارها تو شرکت شاید قابل پیش‌بینی بود و می‌شد انتظار داشت که یک رفتار حرفه‌ای داشته باشند. چون معمولا تحصیل‌کرده هستند و مهم‌تر اینکه تو یک شرکت بین‌المللی کار می‌کنند. اما رفتار مردم عادی وقتی که می‌فهمیدند ایرانی هستیم هم تغییری نداشت. کلا هم هر جایی کاری داشتیم خیلی راحت کارمون رو انجام می‌دادن. البته واقعا نمیشه به همین راحتی اظهار نظر کرد. چون هنوز خیلی از قسمت‌های ریاض رو ندیدیم و تقریبا از محدوده خوب شهر خارج نشدیم. امیدوارم وقت بشه به جاهای دیگه شهر هم سر بزنیم.

کشور خیلی خاصی هست عربستان. انداختن عکس کار خطرناکی حساب میشه تو این کشور، شخصا ریسک نکردم تا تو سطح شهر عکس بندازم. بزرگ‌ترین تفریحی که تو این شهر میشه انجام داد اینه که تو مراکز خرید بچرخی. معروف‌ترین و به اصطلاح باکلاس‌ترین مرکز خرید ریاض Kingdom Tower هست که در بین مردم به مملکت معروف هست. شنیده بودیم که روزهای تعطیل مجردها رو راه نمی‌دن، شاید کمی غیر قابل تصور باشه، اما حالا به چشم خودم می‌بینم این موضوع رو. پنچ‌شنبه هست و با همکارها رفتیم تا کمی تو این مرکز بگردیم. ۶ نفریم به همراه همسر یکی از همکارها. بنابراین ما خانواده حساب میشیم و بدون مشکل وارد میشیم. اما جلوی درب ورودی مامور ایستاده و میشه فهمید که جلوی یکی که تنهایی می‌خواد وارد بشه رو گرفته. جلوی برج یک ماشین نظامی هم هست که یک مسلسل داره و یک نفر پشتش آماده‌باش هست.

لباس‌های خارج از عرف رو می‌شه تو اینجا دید. جوون‌هایی که موهای بلند فر درست کردن و معمولا با یک کش یا تل بستنش. هر از گاهی میشه افرادی رو دید که شلوار کوتاه پوشیدن. یا حتی خانم‌هایی که حجاب ندارن و معمولا تو کانون توجه هستن. نوجوون‌های ۱۵-۱۶ ساله به وفور برای دختربازی اینجا جمع شدن و به هر دختری که رد میشه متلک می‌اندازن. واقعا نمی‌دونم چطور از زیر اون برقع می‌فهمن که طرف چه سن و سالی داره، یا اینکه اصلا متاهل هست یا مجرد. احتمالا برای خودشون کاملا واضحه! جالب اینجاست که دخترها معمولا بهتون زل می‌زنن و این براشون یک نشونه هست. یکی از مهم‌ترین ابزارهای ارتباطیشون بلوتوث هست. معمولا از این طریق با هم ارتباط برقرار می‌کنن. من بلوتوثم رو روشن می‌کنم ببینم اتفاقی می‌افته یا نه. نیم ساعتی گذشته و خبری نشده. پس دوباره خاموشش می‌کنم. یک Food Court (صحن غذا!) کوچولو داره، یه چرخی می‌زنیم و غذای ژاپنی سفارش می‌دم. غذا کاملا مبتنی بر سبزیجات هست. بد نیست.

پلیس شریعت دشداشه کوتاه‌تری می‌پوشه و جوراب‌هاش معلومه. فعلا که از نزدیک ندیدیم. در مجموع در سطح شهر خیلی پلیس نمیبینید. به نظر میرسه شب‌ها فعالیت بیشتری دارن. چون وقتی شب تو بزرگراه‌ها حرکت می‌کنید می‌تونید ببینید که کنار بزرگراه پارک کردن و مشغول کنترل مدارک یک ماشین هستن. یک شب وقتی داشتیم برمی‌گشتیم ویلا این موضوع برای ما هم اتفاق افتاد، ماشین پلیس اومد کنارمون و آژیر کشید و با دست اشاره کرد که توقف کنیم. پیاده شد و اومد جلو. یک نگاهی به ما انداخت و به عربی با راننده صحبت کرد. مدارک راننده رو خواسته بود. ۱۰-۱۵ دقیقه‌ای معطل شدیم تا مدارک رو کنترل و استعلام کرد و اجازه داد بریم. به نظر می‌رسه این کنترل پلیس کاملا عادی هست.