روز هشتم خداوند ژرژ را آفرید

مطلبی از ایریکس در ۲۳ تیر ۱۳۹۱

چند روز پیش سوار اتوبوس بودم و تو فاصله ۱-۱.۵ متری از در وسط ایستاده بودم. پشتم به در بود و تو اون شلوغی پیاده و سوار شدن مردم رو نمی‌دیدم. تو خودم بودم و داشتم به یه موضوعی فکر می‌کردم که یهو حرکت ناگهانی چند نفر سمت چپم توجه من رو جلب کرد. تو مرکز اتوبوس خانم‌هایی رو می‌دیدم که خودشون رو به سمت عقب اتوبوس می‌کشیدن. همینطور یکی دو نفر آقایی که اونجا ایستاده بودن اومدن سمت من. اون محوطه مرکزی اتوبوس که بین قسمت مردونه و زنونه هست در چند لحظه تقریبا خلوت شد. فقط یه جوون فَشِن حدودا ۲۲-۲۳ ساله با پیرهن قرمز همونطور تکیه داده بود به بدنه اتوبوس و روبروش رو نگاه می‌کرد. دستش رو دراز کرد به سمت جلو. دیدم دست یکی رو گرفت و کشید سمت خودش. یه پسر ۱۴-۱۵ ساله تر و تمیز بود که به نظر می‌رسید عقب‌افتادگی ذهنی داره. بعد از اون هم مادرش وارد شد و کنارش ایستاد. تو فکر فرو رفته بودم که آیا باید به مردم حق بدم که از ژرژ بترسن و خودشون رو کنار بکش یا نه. یا حتی سعی کردم خودم رو بذارم جای اون مادر تا درک کنم که از رفتار مردم چه احساسی می‌تونه بهش دست بده و چقدر اذیت میشه. به هیچ نتیجه‌ای نرسیدم. هنوز هم نمی‌دونم که حتی واکنش ناگهانی خود من چی می‌تونست باشه. واقعا نمی‌دونم! فقط دلم می‌خواست از اون پسر پیرهن قرمزِ تشکر کنم که بر خلاف همه از ژرژ نترسید و کمکش کرد که بیاد بالا و تکیه بده کنار خودش.


۴ دیدگاه موضوعات: روزمره
  برچسب‌ها:  ,